به پایان آمدیم دفتر حکیات همچنان باقیست. حتی رنکِ 5 هم باعث نشد کسی به نوشتههای من بها دهد؛ در جایی دیگر شروعی خواهم داشت به کنترلِ خودم، با افکار جدید برای داشتنِ تجربههایی جدید.
اینجا دیگر بروز نخواهد شد.
یا حق – ١٦ جمادي الاولي ١٤٣٣

چندی پیش با دوستی همراه شدم، در راه هردو از کمبودهای امکاناتِ رفاهی، فرهنگی، ورزشی شهرمان و در مقیاسِ بزرگتر، کشورمان میگفتیم. آن دوست، چندان اعتقادی به نظامِ ایرانِ اسلامی ندارد. { البته لازم به ذکر است که نفی هم نمیکند کما آنکه زرتشتی هم با دیدنِ بعضی رفتارها و هنجارشکنیها به اعتراض روی میآورد! که البته این نوع رفتار هم به اینگونه صحیح نیست} دیگر از آن جوان چه انتظاری میتوان داشت؟ در هر صورت رویهی من به گونهای نیست که مهرِ بیدینی بزنم؛ اگر قرار باشد من مهری بزنم، که هیچوقت هم اتفاق نمیافتد، مهرِ غفلت را بر دوستم خواهد زد. دوست دارم او را از مدعی گریخته بنامم. بعدتر صحبتمان کشید به برنامههای صدا و سیما. از سانسورهای شبکهی خبر، از پخش نشدنِ اذان در برنامههای ورزشی و امثالهم که رسیدیم به برنامهی پارکِ ملت. برنامهای که هردو به عالی بودنِ آن توافقِ نظر داشتیم، اجرایِ خوب شهیدیفر، مهمانانِ خوبی چون امیرخوانی، شجاعی، شریعتمداری و بخصوص شهاب مرادی آن برنامه را به برنامهای پرطرفدار در بین خانوادههای ایرانی بخصوص جوانان ایرانی تبدیل کرده بود. اما حال که برنامهی «پارکِ ملت» بسبب کجفهمی مسئولین تعطیل شده در این فکرم که دوستم به جای آن برنامه چه برنامهای خواهد دید؟ آیا تکرارِ شویهای «اُپرا وینفری» یا «آمریکن آیدل»ها را به برنامههای ملالآورِ سیما ترجیح نخواهد داد؟
درد ما از نبود فرهنگسازی بود، درد ما بروز نشان ندادنِ اسلام بود که برخی کملطفی کردند و حال من در این فکرم شاید خیلیها با «پارکِ ملت» صراطشان را مییافتند اما ترسِ مسئولین از رخ دادن حوادثی مانند حضور دکتر افروغ و انتقادهایش و حواشی آن سبب تعطیلی برنامه شد. و بعدتر من ماندم و جوابی که باید به دوستم بدهم! و از آن آرمانهایی که ادعا میکردم دفاع کنم.

انتخاب روش زندگی واقعاً سخته، اصلاً فکر میکنم همینطوری کلی نمیشه انتخاب کرد. راستش یک مسئلهی خیلی مهمتر وجود داره، اونم اینه که من نمیفهمم. اطرافم رو نمیفهمم، خودم رو نمیفهمم و این دلیلی است برای تشویش اعصاب و افزایش نگرانی. اینکه بدونی توی چه مسیری قدم میگذاری خیلی عالیه، اینکه بدونی نفهمی و باهاش کنار بیای؛ برای من خودش دنیایی رو میارزه.
من همیشه خیلی دنبال Life Style یا همون سبک زندگی مناسب برای رسیدن به بیشترین درصد موفقیت بوده و تا حدودی هستم. ولی بعضی اتفاقات باعث میشد که ایمانم رو از دست بدم، ایمانم به درست بودن کارم، اون زمان تبدیل میشدم به یک آدم بیمنطق که در جستوجوی منطق و استدلالِ در صورتی که حتی استدلال و منطقِ صحیح هم اون رو قانع نمیکنه، اون آدم ترس داره، ترس از اینکه این هم غلط باشه. اما با “ترس” نمیشه زندگی کرد.

خب الحمدالله، پایانترم ها هم هر طور که بود تموم شد و ما ماندیم و آیندهی ندانستهی پیشِ رو. قبلها تصمیم گرفته بودم که از وقت آزادم استفادهی مطلوب ببرم، پس بلافاصله بعد از امتحان شروع کردم به انجام کارهایی که دوست دارم اما مثل همیشه اونطور که من انتظار داشتم پیش نرفت، در ضمن همین انتظار رو داشتم :دی
خلاصهی مبحث. نتیجه مطلوب بود، توی وقت باقیمونده تلاش میکنم از اینی که هستم بهتر باشم، و یک نکته دیگه که حجم مطالب وارد به مغزم رو کم کنم، آخه اینطور که معلومه، جنبهاش رو ندارم، و یک چیز مهمتر اینکه میبایست به ACM بیشتر توجه کنم.
پینوشت: دوست عزیز [با شما نیستم]، اگر با نوشته مشکلی دارید، محکم سرتان را به دیوار بکوبید، و سعی در مضحک نمودن من ننمائید، چرا که خود بیشتر مضحک مینمایید!

دیگر خسته شدهام از این بابت که بعد از هر اتفاق شیرین، درباره تصمیمهایی که برای آینده میگیرم حرف بزنم؛ انگار این کیف کلی بهم حس خوب میده که از خودم دور میشم فکر میکنم میتونم زندگی خوب داشته باشم، خب البته درست فکر میکنم، البته که هر کسی میتونه زندگی خوب داشته باشه. یه مثل معروف هست میگن “تو به هدفهای بالاتر فکر کن تا به پایینتر برسی”؛ مثلاً برای صنعتی شریف بخون که دانشگاه دولتی قبول بشی. اما من با این حرفها کاملاً مخالفم، گرچه قبلاً عملاً نبودم. من توی زندگیام همیشه انتظار بهتر از خودم رو داشتم، حداقل توی 3-4 ماه گذشته. به همین دلیل، همیشه از خودم ناراضی بودم. اما الان وضعیت فرق میکنه.
فردا ریاضی1 داریم، و من با کولهباری پر از اندیشه، با قلبی امیدوار و ضمیری شاد به مقابل این غول nـشاخ و دُم میروم؛ و انشاا… که سلامت برگردم. در هفته آتی 3 پایانترم قَدَر دارم که باید با نمرهی خوب از پسشون بر بیام. در ضمن از ‘تقلبی معنوی’ هم استفاده خواهیم کرد

حاج عبدالله والی؛ پيامبر بشاگرد. در وصف او سخنها راندهاند، فقط پیشنهاد میکنم بخوانید. (+) و (+) و (+)

خدایا قربون کرمت برم، از این رفقا واسه چی به ما ندادی؟ حتماً جنبهاش رو نداشتیم، شایدم خودم باید اینطوری باشم، البته چندان اهل مزاح نیستم ولی سر سوزن ذوقی به مدد خود شما دارم؛ البته بهترشون رو دادیها،الان که فکر میکنم حتی رفیق بهتر هم دارم، خیلی مخصلیم.
دارم فکر میکنم، این تنبلیه، اصلاً انگار تو خونمِ! جونم دراومد، فقط نصفش رو روخونی کردم، دارم فکر میکنم یه سر برم کتابخونه یه چندتا کتاب خوشگل بگیرم، بیام.

دربارهی منِ اوی رضا امیرخوانی، نمیتوان زیاد سخن گفت؛ نا گفتهها را خود گفته اما این مطلب زیباترین و نزدیکترین دیدگاه به تصورات من است. و من عشق فعف مات میت شهیداً …

شهادتت مبارک؛ شهادتت مبارک، جملهای است زیبا، جملهای که این روزها فراموش شده؛ احمدی روشن عزیز، شهادتت مبارک. راهات را ادامه خواهیم داد، تا آخرین قطرهی خون.

حکایت من، حکایت داستان راستان نیست، حکایت داستان دروغ هم نیست، من نه ابوذرم و نه چوپان دروغگو و شاید نه کمی از هر دو. من خودم هستم، از جنس خودم و از تبار خودم. این تلاشها همه برای این است که بگویم من هستم، من خودم هستم.
نمیدونم باید بنویسم یا نه، میدونم به حول و قوةی الهی، ایندفعه قوی و با اراده تصمیم خواهم گرفت، تصمیمی که به نفعم خواهد بود. پیشنهاد میکنم این فایل صوتی رو دانلود کنید و گوش کنید.
پینوشت: عکس از Malin Longva.
Leave a Comment